چرا اینجاااااااااااااااااااا؟
پس کو رحمانت؟
کو رحیمت؟
گزارش اول:
آمفی تئاتر دانشگاه رامین جایی است که هر چه در آن بی ادب تر باشی و بیشتر فریاد بزنی، بیشتر تشویقت می کنند. آنقدر تشویق میکنند که مظلوم، جرئت اعتراض نداشته باشد و ظالم مغرورتر شود و فحش بدهد و باز تشویق شود و باز مغرور...
در این مکان هر ساله نامزدهای انتخابات شورای صنفی پشت تریبون نمایشنامه اجرا می کنند و شعر میخوانند و شعار میدهند و هر چه بیشتر شعار بدهند و بدتر از مسئولین دانشگاه ایراد بگیرند و بداخلاقتر اعتراض کنند و بیشتر فضاسازی کنند و...بیشتر رای می آورند و کسی به این فکر نمیکند که این دانشجوی عصبانی با این ادبیات، چگونه خواهد توانست با مسئولین دانشگاه ما تعامل داشته باشد و حق ما را بگیرد؟ کسی به این فکر نمیکند که این دانشجوی بی اخلاق را کدام مسئول تحمل میکند و کدام مسئول تحویل میگیرد؟
اینجا یا همه را سیاه میبینند و یا سفید. فکر میکنند یا باید چاپلوس مسئولین باشی یا سرشان داد بزنی. یا باید از حقت بگذری یا با فریاد و توهین و عصبانیت بگیری اش.
انصراف رکن اصلی شورای صنفی دانشگاه رامین است. یک شورا کامل انصراف میدهد و اعضایش در دور بعد دوباره کاندیدا می شوند، شورای بعد اعضایش انصراف میدهند و شورای آخر هم دبیرش. در هر دوره هم تعدادی از نامزدها بعد از معارفه همینجوری کلا انصراف می دهند.
در این دانشگاه هر چه بیشتر به مسئولان توهین کنی و ایراد بگیری و فریاد بزنی، در دید دانشجویان مهم تر و با ابهت تر و باحال تری! کسی اینجا به دانشجو ایراد نمیگیرد. اینجا افت دارد بگویی بعضی از دانشجویان خدای سوء استفاده هستند. سوء استفاده از نبودن نیروهای حراست در آمفی تئاتر، سوء استفاده از کامپیوترهای سایت. سوء استفاده از یک تشکل، سوء استفاده از یک اردو و...اینجا اگر از دانشجو ایراد بگیری، محکوم خواهی شد به چاپلوسی و ... حتی اگر شونصد پست و مطلب و گزارش از کم کاری مسئولان و بی توجهی به مشکلات آنها نوشته باشی و صدها بار برای استیفای حقوق مختلفت با مسئولین بحث کرده باشی و کوتاه نیامده باشی.
اینجا دانشجو شعله ی گاز آشپزخانه را باز می گذارد و ماکارونی آبکش میکند و وقتی میپرسی چرا شعله را خاموش نمیکنی؟ میگوید کبریت نباورده ام! و دانشجو جمعه عصیان میکند، صدایش را در سرش می اندازد که چرا گاز تمام شده؟ و تو خجالت میکشی که از بهداشت ضعیف خوابگاه به سرپرست شکایت کنی وقتی میبینی هستند دانشجویانی که اصلا نمیدانند بهداشت چیست.
در دانشگاه رامین سرت داد می زنند اگر بگویی تابلوهای راهنمایی جدیدی را که در دانشگاه نصب شده (و چهره ی یک دانشگاه را به رامین داده)، دانشجو جماعت شکسته و زمین انداخته و تراکت های روز دهم را (که دانشجویان برای نصبش آنهمه زحمت کشیده اند) پاره کرده و باز هم زمین انداخته! ولی خیلی مهم و جذاب هستی اگر از مشکلات سرویس هایی بگویی که همه هر روز خودشان میبینند و می دانند. البته همه ی چیزهایی که هر روز میبیند را یادشان نمی ماند و اگر یادشان بیاوری که صندلی های کلاسهای جدید را که هر روز می بینید، دانشجو خراب کرده، شاکی می شوند. اگر یادشان بیاوری که تئاتر را دانشجو اجرا میکند و مقاله را دانشجو می نویسد و شعر را دانشجو میخواهند و ززززززززززززز و هوووووووووووووووو های آمفی را دانشجو میگوید و دانشجو لگد به صندلی های آمفی میزند، بدشان می آید.
اینجا شرایط طوری است که وقتی جریان پستی که میخواهی بنویسی را به هم اتاقی هایت می گویی، تاکید میکنند که: (تو که هنوز معاون حراستو به چهره نمی شناسی، یه جور ننویس که فک کنن دستت با حراست تو یه کاسه اس! یه جور ننویس که بت بگن چاپلوس و..) و من آرزو دارم این جماعتی که به جز هووووو و داد و بیداد و تمسخر و جلف بازی، هنر دیگری ندارند، بگویند که دلشان میخواهد من چه جوری بنویسم؟ تا یادم باشد هرگز آن جوری ننویسم!!!
هر چند که گروه تحقیقاتی دانشگاه رامین، لحظه شماری میکند تا این 3 ترم کوفتی! بگذرد و ماموریتش تمام شود، اما از کنفدراسیون تقاضا میکند که همه ی رامین را یکجا منهدم نکند چرا که در آن صورت تر و خشک با هم خواهند سوخت. این رامینیان جاهلند و غالبا قاصر و عده ای هم مقصر و بعضی ها هم مزخرف. و هستند مامورین مخفی کنفدراسیون که از بس در میان آنها مانده اند، شبیه شان شده اند، با آنها می نشینند و میخندند و بحث میکنند...ولی از آنها نیستند.
تماس فرت
--------------------------------------
پ.ن۱: اجرای مراسم روز دختر تجربه ی جالبی بود. سعی کردم (خیلی زیاد) که فمینیست اسلامی به نظر نیام :(
پ.ن۲: تعداد دانشجوهای اراذلی که تحملشون از توانم خارجه دارن روز به روز بیشتر میشن! چه باید کرد؟
دانشجویان از ما بهترون و بچه درسخونا نخونن!
هر ترم تصمیم میگیریم که از اول ترم درس بخونیم که آخر ترم زجر نکشیم و از اونجاییکه ملت جوگیری هستیم اول ترم به این تصمیم کبری مون خوب عمل میکنیم. بعد که موعد امتحانای میان ترم میرسه، از اونجاییکه فرجه درست و حسابی واسه میان ترم ها نداریم و هی باید بریم سر کلاسای جور واجور و معمولا برنامه های خاص تشکلا و انجمن ورزشی و روز دانشجو و هفته پژوهش و سمینارای درسی و تحویل ترجمه ها و پروژه هامون تو اون موقع از سال برگزار میشه (که تو یه بازه زمانی طولانی حدودا 1 ماهه هستن) و ما هم اکتیو!، نمرات میان ترممون چنگی به دل نمی زنن.
و از اونجایی که باز تو مدتی که داریم امتحانای میان ترمو میدیم، کلاسا دایره و اساتید محترم پشت سر هم درس میدن، و ما که قرار بوده درسامونو بخونیم تا تلنبار نشن، در حال دادن امتحانای میان ترم و درگیر اون مراسمای جورواجور هستیم، نمیرسیم درسای جدید رو بخونیم. و لذا باز این درسهای جدید تلنبار میشن و موقع پایان ترم، با انبوهی از درسهای خونده نشده رو به رو هستیم! و وقتی از خودمون می پرسیم: (من که از اول ترم درس خوندم، چی شد پس؟) یادمون میاد که اون درسایی که خوندیم همه رو تو میان ترم ها پس دادیم و حذف شدن. پس باز هم ما می مونیم و انبوه درسهای خونده نشده
همیشه با میان ترم (چه حذفی، چه غیر حذفی) (حتی بیشتر از جزوه نویسی!) مخالف بوده و هستم. خداییش مخالفتم غیر منطقیه؟
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن۱: فونت مناسب برای نوشتن نامه اداری چیه؟ کسی میتونه کمک کنه؟
پ.ن۲: با بومی گزینی خیلی بیشتر از گزینش جنسیتی موافقم (مشروط البته!). ولی دیگه کار به جایی رسیده که ۸۰۰۰ های منطقه ۳ هم اومدن دارن صنایع غذایی میخونن![]()
پ.ن۳: کارنامه ام رو دیدم، 5 صدم به معدلم اضافه شده بود. دس دس! ![]()
پ.ن۴: ابطحی از اوین میره تو فرفر...من از رامین نمیتونم برم. واقعا که!
نیم ساعته که میخوام بگم: ((بلاگرا و کامنت گذارایی که فضای وبلاگشهر رامینی رو به توهین و بد و بیراه مزین کردن و تو پستا و کامنتا افتادن به جون هم، بس کنن لطفا!)) نمیتونم بگم! هی مینویسم پاک میکنم! نیم ساعته دارم هی داستان سرایی میکنم و از روزایی مینویسم که تعداد وبلاگای رامینی به زور به تعداد انگشت های یه دست می رسید، بعد از آرامش اون روزها میگم، بعد میبینم خوب نشد و پاک میکنم.
از اول شروع میکنم و از هویت پنهان بعضی کاربرای اینترنتی و به خطر انداختن امنیت کاربران شناخته شده مینویسم، باز میبینم خیلی بی مزه شد و پاکش میکنم.
از احساس مسئولیت در برابر نوشته ها و ارتباطش با هویت پنهان و آشکار میگم، باز میبینم به درد نمیخوره...پاکش میکنم.
بعد با این جمله شروع میکنم: (بلاگرهای محترم، با توجه به شلوغ پلوغ شدن وبلاگشهر رامینی، لازمه اعلام کنم من هیچ گونه مسئولیتی در قبال کامنتهای نامربوط و بی ادبانه که به اسم من و با لینک وبلاگهای من گذاشته میشه رو ندارم! آگاه باشید) بعد میگم خوب نیست. اینجوری بدتر حساسیت ایجاد میکنم، اصلا از کجا معلوم تا حالا همچین کامنتایی به اسم من گذاشته شده باشه؟ بعدشم بلاگرای رامینی تا حدودی با روحیات و ادبیات همدیگه آشنا شدن و اگه کامنت نامربوط به اسم من ببینن باور نمیکنن. دوباره پاکش میکنم.
خلاصه اینکه این نیم ساعت از اون بعضی وقتهایی بود که نوشتن سخت میشه بدجور!
-----------------------------------------------------------------------
پ.ن۱: در حال صحبت با ستاره آسمون که چند ساعتیه تو یونی مستقر شده بودم که یهو گفت:
غذای سلف ۳۰۰ تومن شده... سایت درش از اونور! باز میشه...راستی، جاده ی جلوی مغازه بیات هم...
من: آسفالتشو عوض کردن؟ نو شده؟
ستاره: نه آسفالتشو کلا کندن!
پ.ن۴: امروز ساعت ۴:۳۰ شبکه ۳ به مناسبت پایان هفته ی دفاع مقدس برای شونصدمین بار آژانس شیشه ای داره و من از اینکه خوابگاه نیستم و برای شونصد و یکمین بار قصه ی اون غول بی شاخ دم و دیالوگ کولاک (فاطمه، فاطمه، فاطمه) رو از زبون حاج کاظم میشنوم و دیالوگایی که حفظ نیستمو تقویت میکنم خوشحالم!
پ.ن۳: هنوز با ساعت فیزیولوژیکی بدنم به توافق نرسیدم سر ساعات و زمان خواب شبانه روزی. چند قطره از نیمه ی پر لیوان زندگی خوابگاهی همین پایان دادن به زندگی جغدانه است.
این تابستون اندکی فلسفه خوندم و قشنگ معلومه که جنبه شو نداشتم!
ها ها ها ها...
اگه فک کردین اینجوری میتونین منو منزوی
مینوسم پس هستم! حتی اگه مث الان حرفی برای گفتن نداشته باشم.
حالا کامنت نمیذارین ولی روزانه هامو میخونین که؟ اینجا مث گفتنی ها و وردپرس کنتور نمیندازه و آدم نمیفهمه چقد لینکاش کلیک داره. خودتون مخاطب خوبی باشین و کلیک کنین. آفرین.
۱۵.۱۷ شدم پس هستم!
پیگیری حواشی انتخابات به معدل ۱۵.۱۷ می ارزید...نمی ارزید؟ نمیدونم فقط میدونم کاملا اجتناب ناپذیر بود. من نمیتونم مث بعضی از همکلاسیام فرق استراتژی و ایدئولوژی رو ندونم ولی معدلم بشه ۱۷-۱۸ . واقعا تواناییشو ندارم! نمیتونم شناسنامه مو بذارم خونه خواهرم بره به جام رای بده به هر کی بابام گفت! بعد خودمو ببندم به جزوه و کتاب و ذوق کنم از خوشحالی نمره بالا آوردن. اعلام معدل ۱۵.۱۷ تو این وبلاگ هم نوعی خودزنیه (همیشه یادم باشه) و هم باز نوعی خودزنی. ۱۵.۱۷ خجالت داره! ولی اجتناب ناپذیر بود. ناراحت نیستم ۱۵.۱۷ شدم ولی اصلا هم خوشحال نیستم. افتخار نمیکنم ولی پنهان هم نمیکنم. اما خداییش توجیه میکنما! خودم میدونم.
به هر حال معدلم ۱۵.۱۷ شد و باید قبولش کنم. معدل ۱۵.۱۷ لرز خربزه خوردن های انتخاباتی بود. اصلا آرزو میکردم زیر ۱۵ نشم که نشدم. تازه ۱۷ صدم از سقف آرزوم بیشتر شدم دیگه. دس دس!
۵ ترم خون دل بخور، زجر بکش، اشک بریز، تحمل کن، رو اعصابت برن، دیوونه ات کنن، خوابگاه رو بگذرون، زمستونا آب حموم یخ کنه سرما بخور، می خوای بخوابی اراذل بپرن تو اتاق جیغ بکشن، داری یخ می زنی کولر رو زیاد کنن، میخوای بخوابی چراغو روشن کنن، می خوای درس بخونی چراغو خاموش کنن بخوابن، میخوای غذا بخوری یخچال رو خالی کرده باشن، غذای مزخرف سلفو بخور، مرغ نپخته و خورش بی مزه رو قورت بده، ساعت ۸ صبح از خواب ناز پاشو برو سرکلاسای بی خاصیت عمومی، ساعتها رو صندلیای سفت و بدقواره ی کلاس بشین، جزوه بنویس، به حرفای استاد و مزه پرونی اراذل گوش بده، شبای امتحان بی خوابی بکش، موقع اعلام نمرات شاخ در بیار!، حسرت نماز جماعت دانشگاه بمونه به دلت، آدمای کوچیک و کارای بزرگ رو ببین، تئاتر و شعر و هنر متعالی! رو تحمل کن، جاده ی آبادان اهواز رو هفته ای ۴ بار طی کن، راننده ها برن رو اعصابت، پیر شو، اعصاب نمونه برات،
بعد تو صفوف نماز عید فطر که با خانم همسایه احوالپرسی میکنی و میری سمت دوستات، از مامانت بپرسه:
به سلامتی دختر خانمتون دانشگاه قبول شدن؟
------------------------------------------------------------------------
در دانشگاه آموختم:
همیشه رابطه ی شعور و تحصیلات مستقیم نیست...گاهی اتفاقا معکوسه!
آمار Ctrl+Alt و Back Space من خیلی بالا رفته! خودسانسور شدم. دیدم همه دارن واسه 88ایها از یونی طنز مینویسن...گفتم یه خورده از واقعیات های تلخ بگم که مزه زهر مار میدن، از مراقبت های ویژه ای که واقعا لازمن...از اعتمادهایی که بلای جون آدم میشن، از ظواهر فریبنده، از تجربه های واقعی و تلخی که گذروندم یا شاهد گذروندنشون توسط بقیه! بودم...نوشتم و خوندم و حالم به هم خورد. اونقدر سیاه شد که خودم نتونستم تحمل کنم پستمو...آپ نشده حذف شد.
چندتا توصیه سریع به ترم یکیا بکنم و برم:
1- تو رو خدا! جون هر کی دوس دارین پاتون به دانشگاه رسید همینجوری نرین تو این کانون مانونا زود عضو بشین. بذارین یه کم بگذره فعالیتاشونو ببینین، برنامه هاشون برگزار بشه، بعد اگه خوشتون اومد برین عضو بشین،
برای عضویت تو این کانونا هیچ وقت دیر نیست. از ترم اول من که دیگه (جنبش دانشجویی) تر نیستین؟
2- توهم معشوق بودن نداشته باشین! اگه تصور از دانشگاه در پناه تویی دارین کاملا بریزین دور. اینجا فقط اطفال! هر نگاهی رو عاشقانه فرض میکنن. رو اعصابا اونایی هستن که الکی فک میکنن نصف جنس مخالف دانشگاه عاشقشونن.
3- تشت یادتون نره بیارین! اینجا ماشین لباسشویی نداریم و اگه یادتون بره مجبورین برین بازار، تشت قرمز بگیرین تو دستتون و سوار سرویسای دانشگاه بشین و بیارینش خوابگاه که به قول آبادانیا خیلی سه داره!
-------------------------------------------------------------
در دانشگاه آموختم:
لحظات ناب رو باید ساخت! نباید منتظر نشست تا سر برسن...میشه تو یه روز بارونی پاییز بعد از کلاس سریع رفت خوابگاه، و میشه بعد از کلاس ، با یه دوست خوب رفت تو گوشه کنار محوطه و نفس کشید و گفت و دید و خندید و از نعمت چشمی که این زیباییها رو میبینه و گوشی که صدای این پرنده ها رو میشنوه و ریه هایی که این هوای پاک رو میطلبه و پاهایی که قدم به قدم تو رو میبره و دستهایی که لطافت شاخه های بارون خورده رو لمس میکنه و دوستی که از بودنش بی نهایت خوشحالی، شاکر بود... میشه لحظه هایی رو ساخت که تا دنیا دنیاس یادت بمونه و هیچ وقت دلت نخواد اون لحظه ها رو از زندگیت جدا کنی. نباید اونقدر بدبین یا بی سلیقه بود و منتظر نشست تا این لحظه ها سر برسن. این لحظه ها رو باید ساخت...
دیگه تاکید نکنما...زود نرین تو این کانون مانونا اسم بنویسینا. بیام ببینم از در و دیوار کانونا بالا رفتین خودتون میدونین.
بعضیا فک میکنن دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتنه!
حتما نمونه شو زیاد دیدین، دانشجو شدن، وبلاگ میسازن، مطلب از جاهای دیگه کپی میکنن، میارن تو وبلاگ خودشون میچسبونن، نه تنها لینک مطلب اون بنده خدا رو نمیذارن، بلکه در کمال خوشمزگی اسم خودشونم میذارن زیر اون مطلب! دلشونم خوشه که هم دانشجو و فرهیخته!هستن، هم یه وبلاگ به اسمشونه و تو فضای مجازی دامنه دارن، و کلی از این بابت احساس اهمیّت میکنن! فکر هم میکنن دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتنه.
اونوقت بامزه اینجاست که بری تو بحر مطالب سیاسیشون، کلی دغدغه ی آباد کردن وطن و آزاد کردن ایران از دست این نظام دزد و جنایتکار و دیکتاتور و مستبد و مردمکش و بد و بی ادب و لوسو دارن. بمیرم واسه این دغدغه مندی...الهی!
بعضیا فکر میکنن دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتنه!
حتما نمونه شو زیاد دیدین، میشینن سر جلسه ی امتحان، تا مراقب روشو برمیگردونه، قد زرافه گردنشونو دراز میکنن رو برگه ی جلویی و تو روز روشن تند تند دزدی میکنـــــ...ببخشید یادداشت میکنن! یا مثلا با هم قرار میذارن و جزوه رو بین خودشون تقسیم میکنن و نصف نصف میخونن سر جلسه هم جوابا رو به هم میرسونن، پیش خودشونم میگن: من راضی، اون راضی، بترکه چشم ناراضی! این افراد معمولا اگه موقعیتش پیش بیاد حاضرن حتی به همه ی کلاس تقلب برسونن که مثلا حق کسی ضایع نشه، و خیلی هم از این بابت احساس با معرفت بودن و مرام و انسان دوستی میکنن، غافل از اینکه دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست و دروغ هم فقط زبونی نیست! این اطلاعاتی که رو برگه امتحانیش نوشته شده و میخواد تحویل استاد بده، یه دروغ شاخداره! یا...(راستی دروغ که شاخ و دم نداره؟) یه دروغ بزرگه! یا شاید یه نفر داره خودشو میکشه که نمره اول کلاس بشه و با معدلش بره ارشد بخونه و این موقعیت براش خیلی مهمه و بهش احتیاج داره**...چقد این نکات ریز و ظریفن و چقدر حق الناس مهمه و چقدر وجدان چیز خوبیه!
بامزه تر از قبلی اینجاست که بشینی پای حرفاشون، کلی از دست اساتید و مدیران و مسئولین دانشگاه و شهر و مملکتشون ناراحتن و کلی عصبانین که چرا فلانی اختلاس کرده؟ چرا بهمانی دزدی کرده؟ این چه مملکتیه؟ و... خوب عزیز من انحراف از همینجاها شروع میشه دیگه...اونا که از مادر دزد و دروغگو زاده نشدن؟ تازه تو اگه فلجم باشی و قهرمان المپیک نشی فقط خودت مسئولی! فهمیدی؟ نخند! خیلی هم ربط داشت.
---------------------------------------------------------
پ.ن: این پست مخاطب خاص نداره، مخاطب هر کسیه که اینا رو میخونه و فکر میکنه خدایی نکرده یه وقتی این کارا رو انجام داده و اون دغدغه ها رو داره.
**یاد بگیرین! هنوز نسل دانشجو درسخونا منقرض نشده...(لازم نیست که توضیح بدم اون دانشجوی درسخون من نیستم؟ لازمه بگم؟ خوب میگم: (چه اعتماد به نفسی!) من اگه این 3 ترم باقیمونده هم معدلم 20 بشه عمرا به اون اکیپ شاگرد اولا نرسم!)
در دانشگاه آموختم:
(میخوام آموختنی های دانشگاه رامینو آخر پستام بذارم! تا یادم باشه میشه در مورد دانشگاه خوشبین هم بود گاهی!)
(همه چیز) اونجوری که تو نگاه اول به نظر میاد نیست! شاید (بعضی چیزا) همونجوری باشن که اول به نظر میان... ولی (همه چیز) اونجوری نیست. (همه چیز) شامل: آدم ها، موقعیت ها، اشیاء و...
نکته اش اینه که این (همه چیز) رو از (بعضی چیزا) نمیتونی راحت جدا کنی! پس خوبه یاد بگیریم که همیشه یه درصد احتمال بدیم که داریم در موردش (در مورد اون آدمه، موقعیته و...) اشتباه میکنیم.
وقتی شکلکها هم نمیتونن احساس آدمو بیان کنن! وقتی با پست قبلی چش وردپرس در نیومد و حسودیش نشد...وقتی آدم باید دست از پا درازتر برگرده به خونه ی قبلی...وردپرس با همه ی فوق العادگیش خانه ای روی آب بود...هیجّا خونه خود آدم نمیشه. من بابت همه ی گناهانم از بچگی تا حالا از بلاگفا معذرت میخوام! بلاگفا؟ عذر تقصیر
خوب به من چه که هرکار میکنم نمیتونم برم تو وردپرس؟ به من چه که عمو فیلترباف یادش افتاده (این دامنه دستور انسداد دارد) و رام نمیده برم تو...
ملت همه وردپرسمو لینک کردن
حالا من یه درخواستی کردم...شما چرا زود اجابت میکنین؟ آخه مگه خدایین؟
هی مدیریت بلاگفا رو باز میکنم...هی وردپرس رو باز میکنم (که رام نمیده)...میام دوباره بلاگفا...دوباره سر میزنم به وردپرس...خسته شدم خوب!
خیلی بده که آدم بره تو وردپرس از بلاگفا بد بگه و بیاد تو بلاگفا...از وردپرس! اصلا دوتاشون خوبن...خدا حفظشون کنه برا کاربراشون...دیگه از هیچکدوم بد نمیگم فقط هر وقت وردپرس رام داد برمیگردم اونجا!
----------------------------------------------------------------------------
پ.ن۱: گویا همین روزا نتایج نهایی کنکور این پلاک هفتادیا میاد...تا نیومدن سر از وبلاگا در بیارن میشه یه کم از یونی بد گفت.![]()
پ.ن۲: نیمه ی شهریور که میرسه شبا کابوس یونی رو میبینم! تا بازگشایی یونی همیشه یه ور ذهنم به یونی فک میکنه و یه ور گلوم یه چیزی چنگ میندازه! برای تلطیف اوضاع و احوال اسفبارم و به دلیل عدم اشتیاقی که به باز گشایی دانشگاه دارم و این خیلی بده...دوستی پیشنهاد کرد اول مهر برم تو نوشت افزار فروشی ها مداد و خودکار و دفتر بخرم! شاید ذوق و شوق اول مهریم برگشت
پ.ن۳: هم اتاقی عزیز زنگ زده میگه حذف و اضافه ۶ مهره...میشه دوشنبه...پس فی الواقع کلاسا تا شنبه بعدش یعنی ۱۱ مهر پیچونده خواهد شد! البته برای دانشجونماها...ما که از ۳ شنبه سر کلاسیم. بچه زرنگش خوبه!
